تبليغاتX
آخرین شامگاه - اسفندها را دود کنید
نوشته های یک سادیستی

خورشید آخرین نورهای فصل زمستان خود را بر شهر می تاباند.

 آخرین روزهای اسفند است.

داره کم کم  بوی بهار میاد، بوی گل های درخت بادام، بوی شیرینی مادر که میشه از چند تا خونه دورتر حسش کرد. بوی لباس نو، بوی سبزه، بوی اسکناسهایی لای کتاب که  با یه ماچ میشه صاحبشون شد. بوی آخرین مطلب من در سال 85 و شاید هم آخرین مطلبم تا چند وقت دیگر. این آخر سالی تشکر می کنم از همه دوستانی که در این مدت به وبلاگم سر زدند و مطالب مرا خواندند، از آنهایی که محبت کردند نظر گذاشتند.

تشکر می کنم از دوستان عزیزم ورپریده، هاجر، مجتبی، بیژن، سمیرا و دوستان دیگر که آنها را نمی شناختم از جمله نازنین ، میم ها و خیلی های دیگر. با درود و آرزوی موفقیت آنها در سال جدید.

                                            ***

انگار زمین می لرزد، همه چیز در حال تکان خوردن است سرم را می گیرم و محکم فشار می دهم.

هاج و واج در نگاه

 تبسمی به غمگینی یک پاییز

و درماندگی پشت در انتظار می کشد

کوچک که بودم آسمان برایم زیبا بود، دوست داشتم ساعتها به آسمان شب خیره بمانم و ستارگانی را تماشا کنم که از آن دور دورها برایم چشمک می زدند. کوچک که بودم زندگی را زیبا می دانستم دلم می خواست زودتر بزرگ شوم تا بتوانم آن دنیای زیبا را بهتر ببینم و بشناسم. کودک که بودم.

سالها از آن روز می گذرد از آن ساعتها و دقایق که در دلم رازی داشتم ،رازی که هیچ گاه نتوانستم به او بگویم، هیچ گاه نتوانستم به چشمانش نگاه کنم، بارها می خواستم دلم را به دریا بزنم و همه چیز را به او بگویم، ولی نمی توانستم، می ترسیدم، می ترسیدم دروغ بگویم می ترسیدم همه اینها مثل خوابی گذرا باشد، می ترسیدم آنگونه که فکر می کنم نباشم. می ترسیدم از روزی در سالی دیگر که همه چیز تغییر کرده باشد.

نگاهم در نگاهش گیر کرده بود، بار اولی بود که به خود جرات می دادم اینگونه به چشمانش نگاه کنم، احساس می کردم تا به حال صورتش را  درست ندیده ام . صورتی زیبا  با  غمگینی خاص  همیشگی اش. سرش را پایین انداخت، انگار برای لحظه ای هر دو به یک چیز فکر کردیم. چایی را تا  انتها بالا کشیدم، حرفی برای گفتن نداشتیم، از روی میز بلند شدم و با او خداحافظی کردم. درب کافه را که باز می کنم هوای باران خورده به صورتم می زند، در راه قطرات باران صورتم را خیس می کند، به باران میگویم دوستت دارم، ولی بگذار اشکهایم را آسمان ببیند.

 

بزرگ که شدم دیگر آسمان برایم زیبا نبود،آبی روزهایش برایم رنگ یک دروغ بزرگ را داشت که آمده بود سیاهی شب را پنهان کند و شب هایش سرابی بود، دست نیافتنی . بزرگ که شدم فهمیدم زندگی اصلا هم زیبا نیست . زندگی با  سیاهی خود آنچنان به سمت من  هجوم آورد که جزء سیاهی هیچ چیز را نمی دیدم.  دلم می خواست هر چه زودتر از دست زندگی  راحت بشم. بزرگ که شدم آرزو می کردم ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:53  توسط گوژپشت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها

پیوندهای روزانه
شطحیات این چند نفر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
شطحیات این چند نفر
روزمرگی دوستم بيژن
محمد خالقي
سيد علي عظيمي
قطره دریا(سميرا)
مخروبه دوست عزیزم مجتبي
قنات سياه( هاجر غريبم)
اصلاحات زنده است
مرثیه های خاک
دست نوشته های من (حميدرضا دودانگه)
من و تو(معصومه حبيبي)
آخرین فیلم باز
کیدو
و نیستی ...
صادق هدایت
احمد شاملو
هوشنگ گلشیری
آثار شاعران معاصر
مجله زیگ زاگ
گردنازخانوم
فريادی از قعر اسفل دركات دوزخ(علي تدين)
نگاه(جمشيد موميوند)
براي آزادي(مريم اكبري)
هفتان
ابله تپه نشین
علي كبيري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Site Meter