![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک سادیستی |
|
شکارچیان خیابان شلوغ است . تاکسی در ترافیک گیر کرده است. دل تو نیز جای دیگر گیر است. صدای بدبیراه راننده سکوت ماشین را شکسته است. سرت را به پنجره ماشین تکیه داده ای و به او فکر می کنی. تاکسی می ایستد. راننده:«آزادی خوش آمدیدکرایه را به راننده می دهی و از ماشین پیاده می شوی. پیاده رو با مردمان درونش منتظر تو هستند در حال راه رفتن بسته سیگار را از جیب بغل در می آوری، یک نخ را جدا می کنی وآتش را با آن آشنا می سازی. ناگهان می ایستی. کمی جلوتر دو مرد، جوانی را کتک می زنند. مردم فقط نگاه می کنند. یکی از مردها بعد از اینکه جوان را نقش زمین می کند به مانند شکارچیان ببر سنگالی پایش را روی سر جوان می گذارد، صحنه جذاب به نظر می رسد، می ایستی و به سیگار کشیدنت ادامه می دهی. احساس می کنی تو نیز همراه شکارچیان هستی. مرد دیگر درون جیبهای جوان را می گردد ومرد دیگر پایش را محکمتر به صورت جوان فشار می دهد. احساس می کنی سر جوان دارد بین کف سیمانی پیاده رو و پاشنهای کفش مرد خُرد می شود. پکهای سیگارت را عمیق تر می کنی. مردها با ضربات محکم پا، به جان جوان افتاده اند و پس از اینکه جوان دیگر هیچ تحرکی ندارد او را ول می کنند و در میان جمعیت خود را گم می کنند. شکار به پایان می رسد، سیگار من نیز. ته سیگار را به زمین می اندازم و به راه خود ادامه می دهم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:13 توسط گوژپشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها
|
| پیوندهای روزانه |
|
شطحیات این چند نفر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|