تبليغاتX
آخرین شامگاه - چون می گذرد
نوشته های یک سادیستی

 

 

مرد همچون روزهای گذشته کنار درب گاراژ این ور، آن ور می رود.

سه سال می گذرد و او هنوز اینجاست .

هر روز در میان جمعیت زیادی که از کنار گاراژ رد می شوند دنبال او می گردد.

او امیدوار است که او را او را بار دیگر خواهد دید.

یادم می آید قدیمها هیکلی چهارشانه داشت ولی حالا از او چوب استخوانی مانده است.

مرد همچنان عرض بین درب گاراژ را طی می کند و در میان جمعیت دنبال او می گردد. او سه سال است که این کار را می کند.

پسر او سه سال است که گم شده است و او امیدوار است که او را بار دیگر زنده ببیند.

مرد امیدوار است.

ولی من می دانم پسرش در حادثه ای از بین رفته است.

مرد همچنان ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:49  توسط گوژپشت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها

پیوندهای روزانه
شطحیات این چند نفر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
شطحیات این چند نفر
روزمرگی دوستم بيژن
محمد خالقي
سيد علي عظيمي
قطره دریا(سميرا)
مخروبه دوست عزیزم مجتبي
قنات سياه( هاجر غريبم)
اصلاحات زنده است
مرثیه های خاک
دست نوشته های من (حميدرضا دودانگه)
من و تو(معصومه حبيبي)
آخرین فیلم باز
کیدو
و نیستی ...
صادق هدایت
احمد شاملو
هوشنگ گلشیری
آثار شاعران معاصر
مجله زیگ زاگ
گردنازخانوم
فريادی از قعر اسفل دركات دوزخ(علي تدين)
نگاه(جمشيد موميوند)
براي آزادي(مريم اكبري)
هفتان
ابله تپه نشین
علي كبيري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Site Meter