![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک سادیستی |
|
مرد همچون روزهای گذشته کنار درب گاراژ این ور، آن ور می رود. سه سال می گذرد و او هنوز اینجاست . هر روز در میان جمعیت زیادی که از کنار گاراژ رد می شوند دنبال او می گردد. او امیدوار است که او را او را بار دیگر خواهد دید. یادم می آید قدیمها هیکلی چهارشانه داشت ولی حالا از او چوب استخوانی مانده است. مرد همچنان عرض بین درب گاراژ را طی می کند و در میان جمعیت دنبال او می گردد. او سه سال است که این کار را می کند. پسر او سه سال است که گم شده است و او امیدوار است که او را بار دیگر زنده ببیند. مرد امیدوار است. ولی من می دانم پسرش در حادثه ای از بین رفته است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:49 توسط گوژپشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها
|
| پیوندهای روزانه |
|
شطحیات این چند نفر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|