![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک سادیستی |
|
درد بی درمان
يكي از شب هاي سرد زمستاني. درد قلبم از ظهر اوت كرده. بايد هر چه زودتر به خونه برم و كمي استراحت كنم. كنار خيابان منتظر تاكسي مي شم. سر شادمان... اولي ، دومي ... پژويي جلوي پام مي ايسته . سوار ميشم با دست راستم سمت چپ سينه ام رو فشار مي دم . راديو داره ترافيك تهران رو اعلام مي كنه، مجري خانم:«بزرگراه همت به سمت شرق در تقاطع پل نمي دونم چي با ترافيك سنگين همراه است. دستم رو محكمتر روي سينه ام فشار مي دم. ماشين پشت چراغ قرمز گير كرده . چراغ سبز ميشه ولي پليس باز هم اجازه حركت نمي ده 140 ثانيه ديگه بايد پشت چراغ سبز وايستيم. راديو داره موسيقي سنتي پخش مي كنه. چراغ دوباره قرمز ميشه خوبه ايندفعه 120 ثانيه . از گوشه پنجره دختري رو ميبينم با بسته هاي در دستش لب ماشينا مي ايسته و بعد از كمي صحبت به سمت ماشين بعدي ميره. با خودم ميگم كاش قبل ازاينكه چراغ سبز بشه به ماشين ما برسه . ثانيه چراغ به 10 رسيده. فقط دو تا ماشين ديگه مونده تا به ما برسه . مثل اينكه قراره برسه. چون ثانيه چراغ سر 7 ثابت شده ، دختر لب ماشين وايستاده. رو به مسافر جلويي مي كنه و مي گه :« كبريت بدم . 2 بسته 500 تومان ، مي خريد، ثواب داره». مسافر جلويي پس از چند لحظه مكث ميگه:«2 بسته بده ». ماشين كم كم داره به مقصد مي رسه . تا انتهاي مسير چراغي نيست. ولي درد قلبم داره بيشتر ميشه.
دوستم بيژن داستانكي نوشته اند در ادامه اين پست من دوستم مجتبی نوشتاری در این باب نگاشته بیانیه پایانی این نوشتار را در وبلاگ های دوستانم علی عظیمی و محمد خالقی بخوانید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:25 توسط گوژپشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها
|
| پیوندهای روزانه |
|
شطحیات این چند نفر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|