تبليغاتX
آخرین شامگاه
نوشته های یک سادیستی

می توان خندید، می توان گریست، من نه می خندم و نه گریه می کنم چون همیشه اتفاق می افتد.

روی چمنها دراز کشیده ام ، به آسمان نگاه می کنم، خورشید غروب کرده ، اولین ستاره شب را میتوان در غرب دید، شب در راه است و آوای بوف تنها صدایی است که در آن به گوش می رسد.

صدا هرچه که می خواهد باشد مهم نیست. اینجا شب است و سیاهی.

چشمانم هنوز دارد به ستاره شب نگاه می کند، نسیم خنکی به وزیدن گرفته است. چشمانم را می بندم و دوباره  به آوای بوف فکر می کنم که در آخرین شامگاه شروع به خواندن می کرد.

خداحافظ دوستان، آوای بوف در سکوت شب دیگر نخواهد خواند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:0  توسط گوژپشت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها

پیوندهای روزانه
شطحیات این چند نفر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
شطحیات این چند نفر
روزمرگی دوستم بيژن
محمد خالقي
سيد علي عظيمي
قطره دریا(سميرا)
مخروبه دوست عزیزم مجتبي
قنات سياه( هاجر غريبم)
اصلاحات زنده است
مرثیه های خاک
دست نوشته های من (حميدرضا دودانگه)
من و تو(معصومه حبيبي)
آخرین فیلم باز
کیدو
و نیستی ...
صادق هدایت
احمد شاملو
هوشنگ گلشیری
آثار شاعران معاصر
مجله زیگ زاگ
گردنازخانوم
فريادی از قعر اسفل دركات دوزخ(علي تدين)
نگاه(جمشيد موميوند)
براي آزادي(مريم اكبري)
هفتان
ابله تپه نشین
علي كبيري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Site Meter