![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک سادیستی |
|
می توان خندید، می توان گریست، من نه می خندم و نه گریه می کنم چون همیشه اتفاق می افتد. روی چمنها دراز کشیده ام ، به آسمان نگاه می کنم، خورشید غروب کرده ، اولین ستاره شب را میتوان در غرب دید، شب در راه است و آوای بوف تنها صدایی است که در آن به گوش می رسد. صدا هرچه که می خواهد باشد مهم نیست. اینجا شب است و سیاهی. چشمانم هنوز دارد به ستاره شب نگاه می کند، نسیم خنکی به وزیدن گرفته است. چشمانم را می بندم و دوباره به آوای بوف فکر می کنم که در آخرین شامگاه شروع به خواندن می کرد. خداحافظ دوستان، آوای بوف در سکوت شب دیگر نخواهد خواند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:0 توسط گوژپشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها
|
| پیوندهای روزانه |
|
شطحیات این چند نفر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|