![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک سادیستی |
|
خیال
صدای همهمه از داخل سالن به گوش می رسد، مامور دستم را می گیرد و بداخل سالن هدایت می کند، داخل سالن پر از آدمهایی است که دارند به من نگاه می کنند، در میان آنها چند نفر آشنا را می بینم، با دیدن آنها آرامش پیدا می کنم. در داخل سالن تنها یک صندلی خالی دیده می شود، با اطمینان ازاینکه این صندلی را برای من گذاشته اند به سمت صندلی حرکت می کنم درراه به دنبال ژان می گردم، ولی او را پیدا نمی کنم،وقتی روی صندلی می نشینم به این فکر می کنم که آیا او مرا فراموش کرده است، آیا او نیز فکر می کند من گناهکار هستم. با صدای قاضی به خود می آیم. از من می خواهد خودم را معرفی کنم. دادستان پس ازتمام شدن معرفی من شروع می کند به ایراد خطابه. من دوباره به یاد ژان می افتم، او تنها کس من در این دنیا بود و من بدون او قادر به زندگی نبودم، من به او احتیاج داشتم او باید به این جلسه می آمد و من را در این وضعیت تنها نمی گذاشت. به یاد روزهای گذشته زندگیمان می افتم. شب هایی که با ژان در ساحل رود دانوب در زیر چراقهای گازی ساحل قدم می زدیم، در مورد همه چیز با هم صحبت می کردیم، آینده زندگیمان، بچه ، خونه و اینکه در آینده به چه جاههایی بریم و چه کارهایی انجام بدیم. خیال پردازی ما آنقدر دلچسب بود که دلمان می خواست تا ابد به این کار ادامه بدهیم. و وقتی که من خسته می شدم، از او می خواستم که روی نیمکت بشنیم. ا.و دستش را دور گردن من می انداخت . نور چراغها در طول ساحل و روشنایی آنها بر آب زیبایی خاصی را به رود می داد، از روی نیمکت دستانمان را برای کشتیهای در حال حرکت تکان می دادیم و من با فریاد آنها را متوجه خودم می کردم. بعضی وقتها کشتیها نیز برای من بوق می زدند و من از شادی ژان را در بغل می گرفتم و او با لبخندی که چهره اش را دوست داشتنی می کرد به م نگاهی می انداخت و با صدای آرام خود می گفت: «دوستت دارم». قاضی مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:« خانم وینسون آیا شما اعتراف می کنید که آقای ژان وینسون را به قتل رسانده اید؟». با شنیدن پرسش قاضی یاد آن شب می افتم درکنار رود دانوب. در جواب قاضی می گویم:«بله، من او را کشتم» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:33 توسط گوژپشت |
|
|
یک در هم و برهم روزگار سپری شده، گذشته و روزگار آینده ای که در روزهای نه چندان دور خواهد رسید و سپری خواهد شد نیز خواهد گذشت. انگار همه چیز رنگ تکرار به خود گرفته است، احساس می کنم همچون تماشگری که وارد سینما شده ، روی صندلی سالن سینما نشسته ام و دارم رویدادهای زندگی ام را چون یک فیلم بر روی پرده سینما می بینم. صحنه ها تغییر می کنند. در جاهایی از فیلم من احساس ناراحتی می کنم و در جایی دیگر احساس خوشحالی دارم. ولی چند وقتی است که دارم عکس العمل های معکوس را امتحان می کنم. جایی که باید شاد باشم ناراحت می شوم و جایی دیگر که باید احساس ناراحتی کنم شروع می کنم به خندیدن. نمیدانم چرا مدت این فیلم خیلی زیاد است. چند وقت پیش داشتم یک بازی کامپیوتری انجام میدادم که در آن من هدایت نقش اول بازی را به عهده داشتم. مجبور بودم هر چند وقت به رستوران بروم و غذا بخورم و یا اینکه بعضی وقتها جلوی تلویزیون بنشینم و فیلم نگاه کنم و جالب تر اینکه در این بازی شما جلوی میز کامپیوتر می نشستید و بازی می کردید البته این آن شخص بود که بازی می کرد ولی شما بودید که داشتید بازی می کردید. نمی دانم ولی در هر صورت همین ندانستن چند مدتی است که دارد رنگ زندگی را برای من تغییر می دهد. مرز واقعیت و حقیقت و دروغ چیست؟ مرز بین دنیای واقعی و دنیای مجازی در کجاست آیا من هم اینکه به جای یک شخص دیگر که در یک بازی کامپیوتری می خواهد مطلبی بنویسد در حال نوشتن هستم و یا اینکه این خود من هستم که دارم تفکر می کنم ومی نویسم و شاید... فکر می کنم این مطلب را نتوانستم چندان جالب بیان کنم و در هر صورت به نظر می رسد تنها یک چیز می تواند جواب تمام این سوالات را بدهد، جوابی که امیدوارم وجود داشته باشد البته احساس می کنم دارم کم کم به این جواب نزدیک می شم. نمی دانم نقطه رسیدن به این جواب کی و کجاست. ولی می دانم این نقطه، نقطه حساسی است، نقطه ای که باید هر چه زودتر تکلیف خود را با آن مشخص کنم، فکر میکنم هر گونه تصمیم گیری در این مورد باعث ایجاد تغییرات بعدی می شود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:6 توسط گوژپشت |
|
|
لذت مرد کبوتر باز
کبوتر ها صدای بق بق خود را بلند کرده اند. دان و آبشان دیر شده است از کیسه کنار راه پله یک کاسه دون بر می دارم و از پله ا بالا میرم. به پشت بام که می رسم دون رو رو زمین پخش می کنم. در قفس رو باز می کنم و کفترها یکی از پس دیگری با صدای بق بق بقو از قفس بیرون می یاند ظرف آبشون رو زیر شیر می گیرم ، پر از آب که میشه می زارم جلوشون. مثل آدم روزه دار می مونند چنان آب می خورند که انگار چند روزی هست که آب بهشون نرسیده . به دیوار تکیه میدم و می شینم زمین . دستم رو می کنم توی جیب پیرهنم و سیگار رو در میارم بیرون. به دنبال فند ک توی جیبام می گردم فندک رو روشن می کنم و می گیرمش زیر سیگار. این کار رو خیلی دوست دارم وقتی داری ی چند تا کفتر گرسنه رو آب و دون می دی بشینی و آب و دون خوردنشون رو تماشا کنی با چه لذتی سرشون را بالا می گیرند تا آب از حلقشون پایین بره . وقتی دور خودشون می گردند مثل رقاصه های عرب می شند که دارند با صدای آواز می رقصند . سیگارم رو محکتر پک می زنم و بلند می شم حال وقت رسیدن به اوج لذت هدایت یک گله کفتر رو ی آسمون و چرخش طواف وار اونا بالای سرت . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 23:10 توسط گوژپشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها
|
| پیوندهای روزانه |
|
شطحیات این چند نفر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|