![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک سادیستی |
|
گفتم ببینمت سرت را که بر می گردانی خاطرهای غبارآلودی از گذشته های دور و نزدیک می بینی. وقتی سرت را به جلو بر می گردانی قضیه بدتر می شود، تنها می توانی نوک بینی خودت را( اگر بینی بلندی داشته باشید) ببینی. پس به کدامین سو باید نگریست . سمت راست و چپ چطور است؟ آیا میتوانیم آنها را بنگریم. باید گفت آن دو سو وضعیتی به مراتب بدتر دارند.(نوک بینی خودتان را هم نمی توانید ببینید) به پایین یا بالا نگاه می کنیم. نه، آنجا نیز چیزی یافت می نشود گشته ایم ما. دوستی می گفت چرا فقط از سیاهی می نویسی. در دنیای واقعی به اندازه کافی با بدبختیها مواجه هستیم، بگذار فضای مجازی از این سیاهی ها بدور باشد، کمی از امید بنویس. آهان امید، می شناسمش. با او عکس یادگاری هم دارم. کلاس پنجم ابتدایی بودم که با خانواده به آرامگاه فردوسی رفتیم، به سراغ امید رفتم ولی حیف کمی دیر رسیده بودیم او رفته بود و تنها توانستم با سنگ قبر او یک عکس یادگاری بیاندازم، کاچی به از هیچی. اما وقتی خودش را دیدم و با او هم پیاله و هم صحبت شدیم. یکبارگفتم:« امید جان » گفت:«جان امید جان – بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش» گفتم:« آخر این نا مردمان» چای قندپهلو را برداشت و در حالی که لبخندی می زد، گفت:« خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن،/ زدن پیمانه ای – دور از گرانان – هر شبی کنج شبستانی.» خوب می شناسمش امید، امید، امید راستی دیگر اما امیدی هست، چند وقتی هست ندیدمش، شما چطور او را دیده اید، با موهای سفید بلند ، پشتی خمیده ، سیبیلی مردانه و صدای نازکی همچون کبوترهای شهر سنگستان، آیا او را دیده اید. اگر دیدید بگویید:«هوا بس ناجوانمردانه سرد است». بگویید سرشک می گوید:« درختان عقیم، جوانه آورده است»، هر چند می دانم باور نخواهد کرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:36 توسط گوژپشت |
|
|
می دانستم، نه نمی دانستم. چه روزهای زیبایی را در کنار یکدیگر قدم زدیم، با هم خندیدم، تو برایم شعر خواندی، من برایت سخنرانی کردم، یادت می آید، روزی که شعر مولانا را برایم خواندی( آن نفسی که با خودی ، یار چو خار آیدت/ آن نفسی که بیخودی، یار به چه کار آیدت)، من خواستم آن را دوباره و دوباره بخوانی . یادت می آید، آن روز زیر باران خیابان ولی عصر را تا انتها رفتیم و تو برای من از عشق گفتی. گفتی اگر عشق به وصال دلبر برسد دیگر عشق نیست. یادت می آید آن شب ها که باهم فال ورق می گرفتیم، من که یادم نمی رود. غروبها کنار یکدیگر می نشستیم و غروب آفتاب را نظاره می کردیم. تو نامه های سید علی را می خواندی. یادت می آید یک بسته گو... خریده بودیم و... یادت می آید دکتر. روزها چقدر زود می روند، انگار همین دیروز بود،آمدی و گفتی:« نه، به خدا، اگر می خواهی بگویم نیاید» ای کاش آن روز می گفتم نیاید. نه گفتم،گفتم نیاید، قهر کردی، گفتی:« من هم نمی آیم» و من چگونه دوری تو را تحمل می کردم در کنار آن برزگ نماها. او آمد و حال همانطور که آمده بود، رفت. بگذار برود، خودت برایم خواندی:«عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی/ تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت». واقعیت ناراحت کننده است، ولی برای تو اینگونه نیست باور کن دیروز که با سید صحبت گذشته ها شد، به تو رسیدیم، انگار هر دو قولمان یکی بود، بهتر. دل من همی داد گفتی گواهی/ که باشد مرا روزی از تو جدایی ولی هرچه خواهد رسیدن به مردم / برآن دل دهد هر زمانی گواهی جدایی گمان برده بودم ولیکن/ نه چندان که یکسو نهی آشنایی به جرم چه راندی مرا از در خود/گناهم نبودست جز بی گناهی بدین زودی از من چرا سیر گشتی/ نگارا بدین زود سیری چرایی؟ که دانست کز تو مرا دیر باید/ به چندان وفا این همه بی وفایی سپردم به تو دل ندانسته بودم/ بدین گونه مایل به جور و جفایی دریغا دریغا که آگه نبودم/ که تو بی وفا در جفا تا کجایی همه دشمنی از تو دیدم ولیکن/ نگویم که تو دوستی را نشایی نگارا من از آزمایش به آیم / مرا باش تا بیش از این آزمایی مرا خوار داری و بی قدر خواهی/ دگر تا بدین خو که هستی نپایی ( فرخی سیستانی ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 23:39 توسط گوژپشت |
|
|
اسفند
شب هنگام است. خورشید زمان زیادی است که در پشت کوههای غربی خوابیده است. دل گرفته خویش را در پشت فرمان ماشین پنهان می کنم، گاز را می گیرم و فرمان را به سمت خارج شهر هدایت می کنم. دور از مردم، سرو صدا، دودها، ساختمانهاو... . به مقصد که می رسم پوزخندی می زنم زیرا به یاد تمام روزهایی می افتم که در اینجا ایستاده ام و در ذهنم به تمام وقایع آن روز فکر کرده ام تا شاید آنها برای من قابل تحمل تر شوند. و حال پس از چندین سال تکرار، باز در همین جا ایستاده ام. انگار این مکان هم دارد کم کم تکراری می شود و باید فکر جای تازه ای باشم. اما نه اینجا برای من پر از خاطره های قدیمی است ، به هر درخت و سنگی که نگاه می کنم، انگار بر روی آن یکی از خاطرات من را نوشته اند . نوار را درون ضبظ ماشین قرار می دهم. خواننده شعر زیر را می خواند: من از آنکه گردم به مستي هلاک / به آيين مستان بريدم به خاک به آب خرابات غسلم دهيد / پس انگاه بر دوش مستم نهيد چشمانم را می بندم و با خواننده با آن صدای ناهنجار خود همراهی می کنم . به تابوتي از چوب تاکم کنيد / به راه خرابات خاکم کنيد مريزيد بر گور من جز شراب / مياريد در ماتمم جز رباب با صدای خوردن چیزی به شیشه به خودم میامُ کودکی 10 ساله با کلاهی سبز و آبی رنگ که سیم در دستش را به من نشان می دهد. شیشه ماشین را تا نیمه پایین می دهم . چیزی نمی گوید. در مشت دیگرش چیزی است . سیم را که بالا می آورد می بینم یک قوطی که از آن دود و بوی اسفند برخاسته در انتهایش قرار دارد. شیشه را تا آخر پایین می دهم . کودک از مشت دیگر مقداری اسفند در قوطی حلبی می ریزد، صدای سوختن اسفندها با فوت کودک ، دود وبوی اسفند را به داخل ماشین می فرستد. مبادا عزيزان که در مرگ من / بنالد بجز مطرب و چنگ زن تو خود حافظا سر ز مستي متاب / که سلطان نخواهد خراج از خراب بهمن از نیمه گذشته چند روز دیگر تا اسفند باقی است و بعد .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:53 توسط گوژپشت |
|
|
هامون خرده های شیشه را از روی زمین جمع می کنم و روی قاب می ریزم ، قاب را روی میز میگذارم. نگاهی به عکس درون قاب می اندازم، یادم می آید چه زود دیر می شود. فضای اتاق در طنین نرم موسیقی فرو رفته است (پس از این زاری مکن/هوس یاری مکن توی ..) پشت میز می نشینم و به نوشتن ادامه مطالبم می پردازم ولی انگار نمی توانم حواسم را جمع کنم. امروز سر کار نرفتم، مثل دیوانه ها داشتم در شهر قدم می زدم و حال یا دیدن این قاب عکس آن را خرد می کنم. ولی من هنوز 35 سالم است و هنوز 3تا 5 سال دیگر وقت باقی است، یعنی می شود این سنت چند صد ساله برای من تغییر کرده باشد. ولی چرا او. با خود می پندارم باید منتظر کسی بود مثل آن روزها. اولین روزی که او را دیدم پس از یک انتظار ده، دوازده ساله، یک از همون روزهای سرد زمستانی، همون روز هایی که تمام عشقمان شده بود کتاب و سیاست. دانشگاه پر بود از بحث سیاسی و تنش های آن و درس تنها چیزی بود که به آن فکر نمی کردیم. دانشگاه چند مدتی در تعطیلی فرو رفته بود و ما نیز انگار در رحمت به رویمان گشوده شده باشد به دنبال کتابهای خود می رفتیم. آره یکی از همون روزهای سرد زمستانی، چند وقتی بود که با پسری آشنا شده بودم که عضو یکی از گروههای سیاسی بود، رابطه بین ما خیلی خوب شده بود هر روز یکدیگر را در کافه کوچکی می دیدیم. می نشستیم و در مورد همه چیز با هم صحبت می کردیم از آزادی، مارکسیسم ، لیبرالیسم و جمهوری اسلامی گرفته تا هدایت، بهرنگی، شریعتی و دیگران. کم کم علاقه ام به افکار گروه کوچک آنها زیاد شده بود که او مرا دعوت به آشنایی با دیگر اعضا کرد، دعوت به کوه پیمایی کوچکی در بلندیها اطراف تهران. روز گرمی از روزهای زمستانی که آفتاب گرمای خود را نثار زمین و زمینیان کرده بود، وقتی سر قرار حاضر شدم، اعضا یکی یکی می آمدند و توسط آن دوست به هم معرفی می شدیم. یک سلام واحوالپرسی ساده و نفر بعدی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:11 توسط گوژپشت |
|
|
جلوی درب ایستاده ام
غرورم را به باد دادند، خرد شده ام، چنان محکم پس گردنم کوبیده اند که دیگر نمی توانم سرم را بالا بگیرم. چشمانم تر شده است. دیگر چگونه می توانم سرم را بالا کنم، به چه امیدی با این سرخوردگی بسیار در جامعه نمایان شوم، در خیابان قدم بزنم و کلاهم را برای احترام به دیگران از سرم بردارم و بگویم صبح بخیر، عصر بخیر، شب بخیر، شب بخیر. دیگر چگونه به کافه دوداک بروم و دستانم را برای آنا بگشایم. نه، نه . چنان خرد شده ام که دیگر حتی نمی توانم خودم را در آیینه نگاه کنم. از خودم هم خجالت زده ام نه به خاطر اینکه من مقصر بوده ام بلکه به خاطر تمامی کرگدنهایی که مرا دوره کرده بودند. آنها که مرا نابود کردند و خواستند من دلقکی باشم برای خندیدن آنها… |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:15 توسط گوژپشت |
|
|
من و ...
چراغ روشن نمی شود. مخزنش را چند باری تکان می دهم تا نفت به فتیله آن برسد، کبریت را برای چندمین بار روشن می کنم، روی فتیله می گیرم، چراغ لحظه ای روشن می ماند و دوباره خاموش می شود. دستان سردم را جلوی دهانم می گیرم و سعی می کنم با بخار دهنم آن را گرم کنم ولی انگار دیگر بدن هم گرمایش را از من می دزد، دستانم از سرما بی حس شده است. از روشن شدن چراغ نا امید می شوم. در همان حالت نیم خیر می نشینم و به دیوار تکیه می دهم. نگاهی به چراغ می اندازم، انگار دیدنش مرا بیشتر سرد می کند. لگدی حواله اش می کنم، به گوشه ای از اتاق پرتاب می شود و نفتش روی زمین می ریزد، فکری به ذهنم می زند. من گرمم است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 20:41 توسط گوژپشت |
|
|
کیش مهر، مات مهر
امشب وقتی به خانه رسیدم ، مادرم حرفی به من زد که من نمی دانستم بخندم ، بی اعتنا باشم و یا اینکه عصبانی شوم. ولی در نهایت تصمیم گرفتم سخنی چند در باب دوست و رفیق از دید شاید صفر و یکی بنویسم، هر چند به سیستم فازی اعتقاد بیشتری دارم . آفتاب می تابد، برفها آب می شوند و از دامنه کوه به سمت پایین جاری میشوند . در مسیر خود از کنار درختان، چمنزارها، گل ها و خاکها می گذرند و هنگامی که به سنگی بر می خورند، به آرامی راه خود را از گوشه دیگری انتخاب کرده و از کنار آن می گذرند و سعی نمی کنند آن را از جا بکنند،در واقع آنها از کنار یکدیگر می گذرند. اعراب به این رفتار جویبار رفق می گویند. واژه رفیق گرفته شده از این کلمه (رفق) می باشد، رفیق کسی است که آنقدر مورد اعتمادت نیست که بخواهی با او مشورت کنی و یا اینکه رازهایت را برایش افشا کنی و از لحاظ صمیمیت در درجه کمتری نسبت به دوست قرار دارد می گویند دوست خوب نزدیک تر از برادر است. نمی دانم راست می گویند یا دروغ. در ابتدا باید بگویم دوستی رابطه ای است متقابل و دوطرفه که هریک وظایفی بر عهده دارند ونیز حقوقی. از نظر من دوستان سنگ صبور هم دیگرند. دوست در همه حالت پشت تو خواهد ایستاد ، تو را تنها نمی گذارد و در مواقع تنهایی در صورت اینکه نتواند به تو کمک کند با صحبتهایش در کنارت می ماند و تو را دلگرم نگه می دارد. در مورد دوستی شاید بتوان صفحه ها و کتابها نوشت ولی من در این نوشتار تنها می خواستم فرق این دو را برای شما مشخص کنم تا برسیم به آنجا که رایحه خوش ..... که از برخی دوستیهابرمی خیزدطاقتت را طاق میکند. دوستی همراه با ادا و اطوار(ریا) چیزی است که به دل من نمی نشیند . البته کسانی که مرا می شناسند تا به حال کمتر توانسته اند به احساسات و عواطف درونی من دست یازند. اگر بخواهم اعترافی به مسخرگی اعترافات شب یلدا بگویم این است که من همیشه عصبانیتهاو ناراحتی هایم را پشت لبخندی زورکی پنهان کرده ام، البته ممکن است که گاه گاهی نیز عصبانی و ناراحت شده باشم. اما چند وقتی است که در مورد شخصی عصبانیتم به آنجایی رسیده که برایم قابل پنهان کردن نیست. در این چند ساله هر گاه از دست او عصبانی می شدم سعی می کردم خیلی زود آن را فراموش کنم و بودندمسائلی که به دشواری از کنارشان گذشتم. دوستیم را با او ادامه دادم زیرا او می خواست با من دوست باشد و از آنجائی که من به صداقت حداقلی او ایمان داشتم و می خواستم با او دوست باشم به این دوستی ادامه دادم، ولی هیچگاه نتوانستم بفهمم که انتظار او از دوست چیست. او در یکسو از من خواستار دوستی حداکثری و در سوی دیگر دوستی حداقلی را به من عرضه می کرد. حال تنها یک راه برای ادامه این دوستی از نظر من باقی مانده است: « برای من بنویسید که معیار شما از دوست چیست و از دوست چه انتظاری دارید، از او چه می خواهید ، تا چه حد به دوست خود اعتماد می کنید؟ به دوستی که با او خندیده اید ، گریه کرده اید، سفر رفته اید و...» توضیح: نظرات خود را می توانید به صورت میل به آدرس زیر برای من فرستاده و یا در قسمت نظرات بگذارید.10 نفر از بهترین پاسخ دهنده ها می توانند کتاب آیین دوست یابی را برای خود بخرند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 22:30 توسط گوژپشت |
|
|
درد بی درمان
يكي از شب هاي سرد زمستاني. درد قلبم از ظهر اوت كرده. بايد هر چه زودتر به خونه برم و كمي استراحت كنم. كنار خيابان منتظر تاكسي مي شم. سر شادمان... اولي ، دومي ... پژويي جلوي پام مي ايسته . سوار ميشم با دست راستم سمت چپ سينه ام رو فشار مي دم . راديو داره ترافيك تهران رو اعلام مي كنه، مجري خانم:«بزرگراه همت به سمت شرق در تقاطع پل نمي دونم چي با ترافيك سنگين همراه است. دستم رو محكمتر روي سينه ام فشار مي دم. ماشين پشت چراغ قرمز گير كرده . چراغ سبز ميشه ولي پليس باز هم اجازه حركت نمي ده 140 ثانيه ديگه بايد پشت چراغ سبز وايستيم. راديو داره موسيقي سنتي پخش مي كنه. چراغ دوباره قرمز ميشه خوبه ايندفعه 120 ثانيه . از گوشه پنجره دختري رو ميبينم با بسته هاي در دستش لب ماشينا مي ايسته و بعد از كمي صحبت به سمت ماشين بعدي ميره. با خودم ميگم كاش قبل ازاينكه چراغ سبز بشه به ماشين ما برسه . ثانيه چراغ به 10 رسيده. فقط دو تا ماشين ديگه مونده تا به ما برسه . مثل اينكه قراره برسه. چون ثانيه چراغ سر 7 ثابت شده ، دختر لب ماشين وايستاده. رو به مسافر جلويي مي كنه و مي گه :« كبريت بدم . 2 بسته 500 تومان ، مي خريد، ثواب داره». مسافر جلويي پس از چند لحظه مكث ميگه:«2 بسته بده ». ماشين كم كم داره به مقصد مي رسه . تا انتهاي مسير چراغي نيست. ولي درد قلبم داره بيشتر ميشه.
دوستم بيژن داستانكي نوشته اند در ادامه اين پست من دوستم مجتبی نوشتاری در این باب نگاشته بیانیه پایانی این نوشتار را در وبلاگ های دوستانم علی عظیمی و محمد خالقی بخوانید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:25 توسط گوژپشت |
|
|
هامون ۳
اصلاح صورتم که تموم شد تو ذهنم برنامه روزانه رو مرور می کنم، وسایلم رو از روی میز به هم ریخته جمع می کنم وداخل کیفم می زارم. وارد خیابان که می شم حس می کنم هوا عالیه و می شه تا محل کارم رو پیاده برم، روزهای زیادی می شد که پیاده تا سرکار نرفته بودم ولی احساس می کردم دوباره به 22 سال پیش برگشتم . روحیه ام مثل همون روزه، ولی حیف این چند سال آخر روزهای تکراری پشت هم طی می شه و عادت کردن من به این گونه سپری کردن روزگار، چیزی است که همیشه من رو عذاب داده. تازه 25 سالم تموم شده بود که تصمیم گرفتم روی پاهای خودم وایستم، می خواستم یک زندگی ایده آل داشته باشم با همه علاقه مندی هام با همه مشکلاتش. دلم می خواست وقتی پیر شدم به گذشته ام که نگاه می اندازم از اون راضی باشم. شور و شوقی داشتم که می تونست کوهی رو جابه جا کنه از مشکلات زیاد هراسی نداشتم، می خواستم همون اول راه همه رو ضربه فنی کنم. اما حالا 10 سال از اون روز می گذره و امروز وقتی از خواب برخواستم، دیدم 10 سال از زندگیم رو به دنبال چیزی بودم که نمی خواستمش و چیزی که من دنبال آن بودم تنها در پس زمینه ذهن من وجود داشته و فکر میکردم دارم به اون نزدیک می شم. پول و کار توی این سالها چنان من رو مشغول خودشون کرده بودند که هیچ چیز به جزآنها نمی دیدم، در حالی که اون روزهای اول کار رو برای چیزهایی می خواستم که با آنها زندگی می کردم. تو ذهنم دنبال اون چیزهای کهنه می گردم، همون چیزهایی که یک روز براشون جونم رو می دادم و حالا برام اصلا آشنا نبودند. این فکر باعث شد لحظه ای مثل دیوانه ها به خودم بخندم، به اینکه چقدر احمق بوده ام و چرا اینگونه راه را اشتباه رفته ام. شروع به خنده می کنم. دور خودم می چرخم و صدای خنده ی خودم را بلندتر می کنم خودم را از دید بیرونی تصور می کنم، مردی 35 ساله با اورکت یشمی رنگ بلند و کیف چرمی در دست راستش که حالا دارد در وسط پیاده رو با دستانی باز دور خود می چرخد و می خندد، رهگذران فکر می کنند که من دیوانه ام ولی هر چه می خواهند بگویند، همین طور که دور خودم می چرخم ناگهان یاد خاطرات آنروزها می افتم.تصاویر آنروزها از جلوی صورتم رد می شود، یاد زیبایی چیزهایی که آنها را از دست داده ام و دیگر با تمام این پولها هم نمی توانم آنها را بدست بیاورم. احساس خفگی به من دست می دهد دستانم را دور سرجمع می کنم و زار زار شروع می کنم به گریه کردن، دستانم را جلوی چشمان می گذارم تا اشکهایم از دیگران پنهان بماند. گوشه پیاده رو روی زمین می نشینم و پاهایم را دراز می کنم دستانم مثل دو مار مرده کنارم رها می شوند، چشمان پلک نمی زند، تنها صدای نفس کشیدن خودم را می شنوم، به هیچ چیز فکر نمی کنم. وقتی خودم را پیدا می کنم جلوی در خانه ایستاده ام .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:2 توسط گوژپشت |
|
|
شكست عشق سعدی نه حدیثی است كه پنهان ماند داستانی است كه بر هر سر بازاری هست تلفن زنگ می زند، قرار ما ساعت 12 كافه هميشگي. وقتی می بینمش انگار دنیا بر سرش خراب شده، دیگر جنب و جوش همیشگی را ندارد، با ناراحتی به من سلامی ميكند نمی دانم چرا؟ حتی سرش را بالا نمی گیرد تا چشمان غمگینش را ببینم. از او سوال كه چرا اینگونه شده است، چرا چشمانت با من حرف نمی زنند و با من و دنیا قهر كرده اند. مثل اينكه منتظر این سوال بود و باری را از دوشش برداشته باشم. سرش را بالا می كند و برایم از یك شكست می گوید، از یك عشق، عشقی كه این چند سال آخر او را به خود مشغول كرده بود، عشقی كه هر وقت می دیدمش در مورد او با من صحبت می كرد. مي گفت:«نميدانسته تمام این دوست داشتن ها و عشق معشوقه به او برای دستیابی دختر به دوست او بوده است. حالا او تنهاست در حالی كه معشوقه با دوستش رفته است. در پایان صحبت هایش سرش را تكانی داد و رو به من كرد و گفت: خنك آن قمار بازی كه بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:5 توسط گوژپشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها
|
| پیوندهای روزانه |
|
شطحیات این چند نفر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|