تبليغاتX
آخرین شامگاه
نوشته های یک سادیستی

                                  مصاحبه با یک سادیستی

 یارب، مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم، زجرش دهم،خوارش کنم، زارش کنم

وقتی این موسیقی را گوش می کنم از خود بی خود می شوم، انگار پا را از این جهان فراتر گذاشته ام و وارد عالمی دیگر شده ام. من چنان با این اشعار در می آمیزم که متوجه هیچ چیز نمی شوم نه صدا، نه درد، نه حرکت و تنها به پرواز فکر می کنم.

مردم می گویند ما سادیستی ها از آزار دیگران لذت می بریم، از اینکه کسی را جلوی خودمان تحقیر کنیمُ احساس غرور به ما دست می دهد. می گویند ما انسانهای بی رحمی هستیم. آنها نمی دانند ما اینگونه نیستم . حتی به نظر ما آنها خودشان هستند که از آزار دیگران لذت می برند.

من این شعر را دوست دارم.

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم، وز غصه بیمارش کنم

ما سادیستیها وقتی کسی را مورد آزار و اذیت قرار می دهیم هیچ لذت شیرینی از این کار نمی بریم بلکه با هر حرکت دشنه ای را بر قلب خودمان فرو می کنیم تا اندکی از غصه های ما به بیرون ریخته شود، شاید شما متوجه نشوید، خوب معلوم است چون سادیستی نیستید. در انتهای درد و رنج ما سادیستیها آنجا که دیگر غم و ناراحتی دارد ما را از بین می برد بوسیله آزار دیگران اندکی از رنج خود را به شخص مقابل منتقل می کنیم و بدینوسیله شریکی ناخواسته برای خود ایجاد می کنیم.

من این شعر را دوست دارم.

چون یار شد بار دگر، کوشم به آزاری دگر

تا این دل دیوانه را، راضی به آزارش کنم

و اما او این شعر را دوست دارد

یارت شوم یارت شوم گر در جهان خوارم کنی
باشد شفا بخش دلم کز عشق بیمارم کنی
 مارا چو کردی امتحان ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان بر این دل زارم کنی


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:41  توسط گوژپشت | 

                                        هامون(2)

 « تازه داشت 13 سالم تموم می شد. آنروزهای سرد زمستانی که هنوز بوی مدرسه برام آشنای آشنا بود، آنروزها که دفتر و کتاب رو زیر بغل می زدم و می دویدم تا به مدرسه دیر برسم نه دیرتر . آره یک از همون روزهای سرد زمستان، هوای خونه دم کرده بود و بوی بخاری نفتی کل خونه رو برداشته بود، از خواب پریدم. گیج و مبهوت دور برم رو نگاه کردم، یک چیزی توی وجودم داشت غلغلکم می داد. یک حس جدید که تا حالا تجربه ای از اون نداشتم، انگار انرژیم دوبرابر... نه ده برابر شده بود، دنیای تو چشمام زیباتر از قبل دیده می شد.

 بر خلاف روزهای گذشته لباسم رو زودتر پوشیدم، دفتر- دستکم رو زیر بغل زدم و به سمت مدرسه راه افتادم. توی راه مدرسه انگار دنبال یک گمشده بودم، به آدمها با دقت نگاه میکردم، ولی هیچ کدوم برام جالب نبودند. چشمام توی خیل جمعیت فقط دنبال یک چیز می گشت،«  قیافه ای که دیشب من رو تو خواب شیفته خودش کرده و تا صبح دنبال خودش چون اسبی که افسارش دست دیگری است کشیده بود. از این کوچه به اون کوچه،از این محل به اون محل،گاهی  سرش رو می چرخوند و با تبسمش نگاهی به من می کرد که لرزه توی تمام تنم احساس می شد. ولی هر چی دنبالش دویدم فایده ای نداشت.»

ظهر بعد از این که از مدرسه برگشتم، کتاب تفسیر خواب رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم. باور کنید فکر می کردم از اون ور آمده، فرشته است یا پری. هیچ وقت شخصیت زمینی براش قائل نبودم. ولی تفسیر خواب هم فایده ای نداشت. روزها یکی پس از دیگری سپری می شدند. ماهها، سالها می رفتند و فقط یکی چیز از اون شب برام به خاطر موند یک تصویر . تصویری که هیچ گاه لذت دیدنش از زیر زبونم بیرون نمی رفت، وقتی به یاد اون چهره می افتادم مو به تنم سیخ می شد. این لذت به اونجا رسیده بود که هیچگاه عاشق دختری نشدم. تصویری که بعدها فهمیدم شیرین من بوده و من فرهاد او. »

اصلاح صورتم که تموم شد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:39  توسط گوژپشت | 

                              نامه اي به مجتبي

 

سلام مجتبي عزيزم

مرا به يلدا باز دعوت كرده اي ، به گفتن رازهاي نگفته خويش، به گفتن خاطرات پنهان در زير چشمهاي هميشه شادم. به اعتراف، اعترافي آگوستين وار يا شايد هم روسو وار. شايد سيمين دوبوار وقتي خاطراتش را مي نوشت مي دانست كه براي او ديگر هيچ چيز نمي تواند...

نه، من نه دوبوار هستم نه روسو. من گوژپشتي هستم كه  اجازه خروج ندارم، گوژپشتي كه بايد در قصر خاطرات خود بماند و  با آنها حرف بزند، بخندد، گريه كند و روزهايش را در قصر سياه خود سپري كند.

 رازهاي من براي من است و نمي خواهم ديگران آنها را بدانند زيرا قصر خاطراتم تبديل به گذرگاهي مي شود كه هر كاروان بدون سارباني ار آن خواهد گذشت و به آن لگدي خواهد انداخت.

مجتبي عزيزم تو رازهاي نگفته من را مي داني، مي داني به چه مي خندم، به چه مي گريم و چه چيز مرا عصباني مي كند. معذرت مرا بپذير و بگذار تمام اين رازها در قصر تنهايي من بماند و با من دفن شود . بگذار تا قصر سر به مهرم همچنام ممهور بماند. بگذار . بگذار.

سالها پيش در شهر من كودكي گريست و هيچ كس  راز گريه كودكانه اش را نپرسيد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:15  توسط گوژپشت | 

                               ..............

 

خداحافظ، دارم مي روم. كاري نداري. خداحافظ

درب اتاق را كه باز مي كنم بوي دود سيگار و هواي دم كرده به صورتم مي زند. انگار همين ديروز بود، خوشبخت بودم و در زند گي ام چيز ديگري نمي خواستم. همه چيز بر باب ميلم پيش مي رفت و  هر روز غروب برايم خاطرات خوش   زنده مي شد،  در خيالات خود تا انتهاي آسمانها مي رفتم و شراب ناب خويش را در كنار آتش دلم تا جرعه آخر مي نوشيدم.

چه اتفاقي افتاد. دلم مي خواهد بار ديگر نگاه مثبتم را نثار همه كنم. بار ديگر همه را دوست داشته باشم. دلم مي خواهد باز در خنده و شادماني غرق شوم و با دوستان بخندم و بگريم. اي كاش مي شد يكجا همه چيز تمام شود. ديگر افكار هر روزه به سراغم نياييد. دلم را بار ديگر از كينه و نفرت خالي كنم. بايد اعتراف كنم من مشكل دارم يا حداقل نمي توانم با هر آدمي باشم. دلم تنهايي را مي خواهد دلم مي خواهد در تنهايي هاي خود گريه كنم بخندم، آواز سر دهم و...

ولي انگار همه چيز تمام شده است امروز وقتي خداحافظي كرديم دلم غمگين بود . تصميم گرفته ام با آنكه با او پيمان دارم امروز همه آن قرار ها را لغو كنم و موبايل خودم را خاموش  كنم و به سراغ دوست تنهاي خود بروم و و با او تنها در مورد مسائل دوست داشتني صحبت كنم شايد بار ديگر بتوان بخندم.

در دل خود اميد هيچ كج و تابي ندارم چه كنم اما باز دلم در كج و تابي ديگر  افتاده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:52  توسط گوژپشت | 

                             هامون (۱)

 

شاید تیتر بالا شما را یاد  فیلم هامون ساخته مهرجویی بیاندازد، ولی این هامون  من است نه هامون مهرجویی.

هامون را دوست دارم، رنجهایش را، خنده هایش را، سادگیش را و...

 

کابوس

خواب دیدم، خواب دیدم که دستانش در دستان من است، انگار برایم تعجب انگیز بود می خواستم دستانش را از دستان خود جدا کنم ولی نمی توانستم، داشتیم با هم به سوی چمنزاری می رفتیم که برای من مانند گورستان بود. دوستانم  ما را دوره کرده بودند، نمی خواستم بروم احساس می کردم همه دارند به من نگاه می کنند و زیر زیرکی می خندند.

 خواهرش نزدیک ما آمد و به ما تبریک گفت و دوستانم یکی پس از دیگری. من با تعجب سر خود را تکان می دادم. آخرین  نفر زمانی بود که با نگاه سرد خود نیروی آزادی را به من داد. دستانم را با تمام قدرت از دستانش بیرون کشیدم و ...

از خواب پریده بودم، حالتی بین خواب و بیداری نمی دانستم کجا هستم ولی احساس می کردم هنوز دارم خواب می بینم. با چشمان بسته به فکر راه حلی برای فرار بودم اتفاقی از ذهنم خطور کرد: همه چیز خواب بوده است،او معشوقه من نیست.

 اما معشوقه من دارد با دیگری می رود و من ناراحت از این قضیه به آن دو تبریک می گویم. دیگری از دوستان نزدیک من است ،ناراحتم آیا عشق اگر به وصل نرسد ماندگار است. ولی ناگاه  از ازدواج این دو خوشحال می شوم زیرا دیگر من هر روز می توانم او را ببینم در صف نانوایی، اتوبوس در خیابان و هر وقت دلم برایش تنگ شود به او سر می زنم. همین برای من کافی است که فقط او را ببینم، صدایش را بشنون، خنده ایش را .

از تخت بلند می شوم صدای ماشین ها اذیتم می کند به سمت دستشویی راه می افتم. هنگام دست شستن به یاد اولین باری می افتم که او را دیدم....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:57  توسط گوژپشت | 
یک توضیح

بنا به دلایلی از ادامه دادن مطلب «یک رویا» منصرف شدم.

از همه دوستان به خاطر این مساله عذر خواهی می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:56  توسط گوژپشت | 

                                  زمستان است

 

وباز غروب یکی دیگر از روزهای سرد زمستانی که می توانی بخار دهانت را جلوی چشمانت ببینی و سرما را در مغز استخوانت احساس کنی، انگشتان پایت از سرما یخ زده است ولی نمی توانی کارت را تعطیل کنی،  امروز چندان زیاد نتوانسته ای کار کنی، مردم در این سرما کمتر به خیابان می آیند و زیاد تمایل ندارند دستان گرم خود را از جیب بیرون کنند. تقصیر هم ندارند هوا سرد است.

یک تجربه زیبای کار در روزهای سرد و یخ زده زمستانی هنگامی است که گریه می کنی. آره گریه می کنی، وقتی گریه کردنت به پایان می رسد می بینی دانه های اشک در دور چشمانت یخ زده است و تو می توانی دانه های اشکت را در دستانت بگیری و باز تقاضای کمک کنی. ولی هرچه باشد گدایی در روزهای زمستانی صفای خود را دارد. حال و هوای خود را ولی خوب زمستان است به قول شاعر که میگه:

«و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.»

وای به حال اینکه این محبت مادی هم باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:5  توسط گوژپشت | 

                                                        یک رویا(۱)

 

«مجتبی مرسی از اینکه منو رو بخشیدی. احساس می کنم به یک هم صحبتی مثل تو احتیاج داشتم. مرسی ».

متن پیام(sms) رو که خوندم موبایل رو داخل جیبم گذاشتم و از ماشیین پیاده شدم.

همه چیز از یک شوخی مسخره شروع شد.

یک پیام ساده از یک غریبه که متن پیامش شامل یک شماره تلفن بود. شماره رو که گرفتم کسی جواب نداد، دوبار، سه بار و ... . دیگه داشتم می خوابیدم که پیام جدیدی آمد.

«شما؟»

در حالی که روی تخت دراز می کشیدم، فکر کردم می توانم کمی خودم را با این موضوع سرگرم کنم به همین خاطر ادامه دادم...

« حالا دیگه جواب ما رو نمی دی؟»

گفت:«نشناختم. شما»

یکم خودم رو جابه جا کردم پتوم رو کمی بالاتر کشیدم و جواب دادم:« وقتی با از ما بهترون می پری باید هم نشناسی»

چند تا پیامی که رد و بدل شد احساس کردم طرف مقابل یک دختره. دختری که اصلا بدش نمی یاد به این پیام زدن ها ادامه بده چون فکر می کرد من یکی دیگه ام.

گفت:« من می دونم تو کی هستی!»

خوب یک فرصت عالی

گفتم:« شرط یک پیتزا. فردا ساعت 7. مکان: میدان ولی عصر»

بهترین جواب برای ادامه دادن قبول کردن اون بود تا بتونم بازی روادامه بدم..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 13:8  توسط گوژپشت | 

 

قرار نیست هر روز بنویسم. این وبلاگ دلنامه ایست شاید روزگاه و شاید هم ماهگاه اما قرار است بنویسم آنچه را که باید بنویسم.

 

                            از دوستم «هرکسی»

 

گرازها با لگد کردن جالیز به سوی افقهای دور دست خود می روند و افقهای دور دست من در زیر لگدهای ایشان تبدیل به افقهای عمودی می شود.

وباز هم ناگزیر از هیچ عملی در کنار درخت آرزو های خویش می نشینم و چشمانم  در حالی که افق دور دست را می پاید،  ذهنم آرزوهای جدیدی  را پرورش می دهد ( آهان یادم رفت بگویم درخت آرزوهایم در بالاترین نقطه  سرزمین قصه های من قرار داره همون جایی که آفتاب صبحها از سمت غرب طلوع می کنه و در شرق غروب، صبحها با صدای نی چوپان از خواب بلند می شم و شبها با نگاه به آسمان زیبای شب  به خواب می رم. سرزمین قصه هام سرزمین بسیار قشنگی ولی حیف که فقط پر از گراز، گرازا همون دوستای کرگدانا هستند. گرازا همیشه برای سرزمین من مشکل درست می کنند، جالیزارها رو بهم می زنند، درخت آرزوم رو با شاخا شون زخمی می کنند و هزار تا بلای دیگه).

ولی باید آرزوی قبلی را فراموش کنم. پس بار دیگر درخت آرزوم را می کارم به امید آنکه از کنار اون به سرزمینم نگاه بندازم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:54  توسط گوژپشت | 

آخرين شامگاه

 

غروب سرد يك جمعه پاييزي. صداي غار غار كلاغهاي شهر و وق وق كبوترهاي مرد همسايه كه با گردش بر بالاي سرت جسمت را با روحت به پرواز در مي آورند. پايان يك فصل ديگر از زندگي در آغاز فصلي ديگر و در اين نقطه عطف ناگهان  دل گرفتگي تا انتهاي آسمان قرمز شده وآنگاه  درد يك ضربه. ضربه اي نه بر جسم وجان كه بر روح و روان. ريزش برگهاي زرد شده درختان كه روزي براي تو سبز بودندو حال در آغاز اين فصل تو را تنها ميگذارند تا در ابتدا دل خود را به هيچ چيز نسپري و آزاد به نو كردن بيانديشي.

آخرين شامگاه در ساعت 4 عصر يكی از روزهاي سرد آخر پاييز . آب بيني ات را بالا مي كشي .یقه كاپشنت را دور گردنت مي پيچي‎ْ، دستانت را در جيبت فرو مي بري  و به نوشتن مي انديشي به نوشتن در آخرين شامگاه براي آخرين شامگاه هر فصل زندگيت و شايد براي آخرين شامگاه نفس كشيدنت در كنار برگهاي زرد پاييزي . 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 20:11  توسط گوژپشت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتی در خیابان راه می روی و انسانها همچون کرگدنهایی از کنارت می گذرند و به تو تنه می زنند و تو حتی نمی توانی به آنها اعتراض کنی چاره ای نداری جزء آنکه بنویسی، بنویسی در مورد خودت و کرگدنها

پیوندهای روزانه
شطحیات این چند نفر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
شطحیات این چند نفر
روزمرگی دوستم بيژن
محمد خالقي
سيد علي عظيمي
قطره دریا(سميرا)
مخروبه دوست عزیزم مجتبي
قنات سياه( هاجر غريبم)
اصلاحات زنده است
مرثیه های خاک
دست نوشته های من (حميدرضا دودانگه)
من و تو(معصومه حبيبي)
آخرین فیلم باز
کیدو
و نیستی ...
صادق هدایت
احمد شاملو
هوشنگ گلشیری
آثار شاعران معاصر
مجله زیگ زاگ
گردنازخانوم
فريادی از قعر اسفل دركات دوزخ(علي تدين)
نگاه(جمشيد موميوند)
براي آزادي(مريم اكبري)
هفتان
ابله تپه نشین
علي كبيري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Site Meter